با سلام به همه همراهان و دوستان خوبم که همیشه با نگاه گرم و بی دریغشان دلنوشته هایم را مورد لطف قرار میدهند؛
چندی پیش باخبر شدم کسی در دنیای مجازی شروع به انتشار نوشته هایی با نام بانوی آسمان کرده و خیلی از شما اساتید آنها را از من دانسته و ابراز تاسف بابت ناتراشیده بودن و انتشار آنها کردید.
از همین جا اعلام میکنم که جز در این وبلاگ ،
و وبلاگ غزلپاره های بانوآسمان
و ترانه های بانوآسمان
و سایت ادبی شعرنو (صفحه  اختصاصی بانوآسمان ) و چند سایت ادبی معتبر دیگر شعر یا متن ادبی ثبت نکرده ام و اگر قرار به انتشار آثار جدید باشد از همین صفحات منتشر میشود...
و با قاطعیت اعلام میکنم که هرنوشته ی دیگر که با این تخلص منتشر میشود هیچ سنخیتی با شخص من ندارد .

لطفا خامی آن نوشته ها را همگون و قیاس با دلنوشته های پریشان من ندانید.
با تشکر از اطلاع رسانی و بزرگواریتان...
.
.
.
عاطفه بابائی(بانوآسمان)



آسمان نوشت :آدم ذاتا" پست نیست...
اما وقتی دوست داره پست باشه دیگه آدم نیست!



یکشنبه بیستم مهرماه سال 1393 | نظرات ()
دلم به حال خودم نه
دلم به حال تو هم نه
دلم به حال خاطره هایی كه رنگ پریده و زخمی...
كه گوشه ی جگرم وصله كرده غمهایت
و شادمانی مفرط كه در نگاه پر از عشق ما موج میزد
عمیــــــــق میسوزد... .
بگو چگونه بخندم منی كه بی تو حتی غزل ناامید از من شد!
و امتداد من و تو به گریه منجر شد...
دلم هوای تو را نه
هوای خاطره ها را
به سینه ام ، و نگاهم چه مشت میكوبد
و من كه دور رابطه را خط كشیده ام اینبار...
دلم را از تو و عشقت جدا خواهم كرد

فقط بگو كه چگونه حریف خاطره هایت...
حریف زمزمه هایی كه با دلم دارند...
حریف این غم سنگین كه در نگاهم هست...
شوم و دردهایم نیز تمام بشود؟؟!

نمیشود و تو نیز راست میگفتی:
"این دردناكترین قصه ی یك عشق است...
كه اتفاق می افتد"
.
.
.
عاطفه بابائی(بانوآسمان)





دلنوشته ی من یادم نیست چه وقت نوشتمت
اما حالا درجایی كه به آن تعلق داری میگذارمت




جمعه بیست و پنجم مهرماه سال 1393 | نظرات ()
از همه بیشتر آنموقع را دوست دارم كه باران به شیشه میزند...
انگار تویی كه مدام به دلم سر میزنی!!
.
.
.
من یك آسمان عاشقی را با تو خیال كرده ام...



بانوآسمان




آسمان كه دلش تنگ شود...
باران كه ببارد...
 زمین میشود آبستن عشق...
و این یعنی "پاییز"





سه شنبه بیست و دوم مهرماه سال 1393 | نظرات ()

  دلم تنگ كسی هست و نمیدانم

  كه  میداند من خسته چه دلتنگم؟

  و این دلتنگی ام تنهای تنها از برای اوست...

  كسی یارای آرام كردن این قلب تنگم نیست

  تنم سرد است و مرگم در كمین است و هم آغوشی

  مگر سنگ است كه حالم را نمی پرسد

  سپرد یاد مرا بر دست سرد یك فراموشی...

  تمام لحظه هایم را به رویش پرده ای از غم كشید و رفت

  و من در بهت ناباور

  هنوزم با تمام تكه های این قلب پر دردم

  به پای نوبهاران حضورش می نشینم

  تا بداند آسمان بارانیه هر دم

  خداوندا چه میخواهم؟

  نفسهایش و عشقش را برای زندگی و لحظه ای بودن

  خیال بودنش را در كنارم

  خدایا از تو میخواهم،میخواهم،میخواهم...


    بانوآسمان


هوا كه دو نفره میشود شعرهای كهنه هم دلشان تنگ میشود

چه برسد به ما ...!!!




شنبه نوزدهم مهرماه سال 1393 | نظرات ()



اولین دقایق پائیزتان پر از مهر....
آرزو می کنم برگ برگ غصه ها از درخت زندگی تان بریزد  و شادی به شاخه شاخه تن و روحتان جوانه کند
هرجا هستید خدا مراقب دلتان
...
لبخندهایتان پررنگ و غم هایتان بی رنگ
.
.
.
بانوآسمان





سه شنبه یکم مهرماه سال 1393 | نظرات ()
شهـــریورِِ تنت...
بوی
مهـــر می دهد
آنقدر که
اســـفند دلم را دود می کند
و گلهای
اردیبهشـــتی به باغ وجودم می نشاند!
.
.
می دانی؟!

دوست داشتنت زیباست
درست مثل چهار فصـــل یک سال... .



عاطفه بابائی(بانوآسمان)









دوشنبه سی و یکم شهریورماه سال 1393 | نظرات ()
دل سراسیمه به من گفت که تو را
بیشتر از دوست ... به اندازه ی یک راز بزرگ
دوست می دارد و من می فهمم
که تو را می خواهد..!
دل من غمگین است
و پر از بیتابی ست
دلخوشی اش این است؛
پشتِ بی خنده ترین احساسش...
گرم ِ لبخندی ز توست .

من به این حادثه دلخوش ترم
که تو هم غرق ِ سعادت باشی
و به این شاخه ی سبز ِ دوستی
لحظه هایت را بیاویزی و دل آسایی...


عاطفه بابائی(بانوآسمان)







چهارشنبه بیست و ششم شهریورماه سال 1393 | نظرات ()

چونـــان خورشید دور باش اما همیشـــه بتاب ...

آفتاب حضورت از دورترین فاصله هم  نویدیست برای زندگـــی
.
.

.

عاطفه بابائی(بانوآسمان)





سه شنبه بیست و پنجم شهریورماه سال 1393 | نظرات ()
بهار است...
زمین لباس کهنه اش را در آورده
ولی تو همان کهنه لباست را بپوش
من به بوی آشنای تنِ تو
هرلحظه سبزتر میشوم!!

بانوآسمان





یکشنبه بیست و چهارم فروردینماه سال 1393 | نظرات ()
من در سرد ترین روزهای یک فصل پر درد
در حالی بر زمین نزول کردم که آسمان آبی بود و بارانی !
از همان روز دنیا مرا نفهمید و من نیز دنیا را
رویاهایم تا همیشه خیس خواهند ماند
و تنها دارایی ام دوست داشتن هاییست که رنگ خوشی بر دلم زده.......

بانوآسمان ... دختر برفها






چهارشنبه بیست و یکم اسفندماه سال 1392 | نظرات ()
دنیایم شبیه بازارهای آخر هفته
غم و شادی اش درهم است
کاش بودنت همیشگی باشد
وقتی نیستی باد هم مرا میشکند...میمیرم
پس همیشه باش تا با نفسهایت زندگی را از سر بگیرم

بانویت...آسمان





مهربانم ،دنیا با تمام وسعتش بدون تو جایی برای زندگی ندارد!



سه شنبه بیست و نهم بهمنماه سال 1392 | نظرات ()
زیر سنگینی نگاهت
دل که هیچ
با هر قدمت شهر هم می لرزد
فقط چند ریشتر فاصله است تا گسل شدن این تنِ زخمی



بانوآسمان





یکشنبه بیست و هفتم بهمنماه سال 1392 | نظرات ()
زیــــر پلک شب آرام بخواب
می گویند دنیـــا کوچک است
پس فرقی نمیکند کجای این دنیـــایی
مهم اینست که خیره به یک آسمانیم...

بانوآسمان





شنبه نهم آذرماه سال 1392 | نظرات ()



دستهای عشق خالیست

آسمان دلگیر است و
چادر آفتاب نشانش ابریست!
زمان آهسته و آرام در گذر است
درست مثل نفس های آخر لاله عباسی!



بانوآسـ...مان






چهارشنبه سی ام مردادماه سال 1392 | نظرات ()

.

مارا به دعا کاش نسازند فراموش

رندان سحرخیز که صاحب نفسانند





فرا رسیدن ماه مبارک رمضان بر همگان مبارک


بانوآسمان



سه شنبه هجدهم تیرماه سال 1392 | نظرات ()
 دلتنگم ...
مثل کودکی که از دستان مادرش آغوش میخواهد
دستانی که از زیر آوار بیرون مانده !
بیجان اما همچنان ...
صمیمی و گرم


بانوآسمان








پنجشنبه نهم خردادماه سال 1392 | نظرات ()

...

مردِ من؛
بی تو دنیایم تاریـــک ترین گوشه ی جهان میشد
و قلبم سخـــت ترین دیوارِ زمان...
وقتی نگـــاهت میکنم
آنقـــدر برای تو زن میشوم
که حتـّی حاضرم درآغوش لبریزِعشقت بمیرم
مهربانم ...
دوستت دارم
همچون پرنده که آسمان را...
.
روزت مبـــارکــ...

بانویت...آســـمان





جمعه سوم خردادماه سال 1392 | نظرات ()
پیراهنت را تن کرده ام
قدر ِ آغـــوش ِ تو
تنگ نیست
امــّـا ...
به همـــان اندازه مهربان و صمیمیست !

بانوآسمان





یکشنبه بیست و نهم اردیبهشتماه سال 1392 | نظرات ()
دلم بر شانه های سرسبزت تکیه داده بود
امــا بــــا غفـــلت از درّه پرتش کـــردی
؛
این رســمش نبــود ....... کـــــوه ِ مـــن

بانوآســمان





دوشنبه بیست و سوم اردیبهشتماه سال 1392 | نظرات ()

__

.
.
.
بی آشیان ترین پرنده ی زخمی ِ دنیایی ام که
.
.
فقط حسرتهایش
.
وعده های غذایی ام شده ...!



بانوآسمان





پنجشنبه نوزدهم اردیبهشتماه سال 1392 | نظرات ()
دیگـــر
پنجـــره را هم بــــاز نمی کنم
مبــــادا
یک بــــام و دو هــــوا شــود
روزگــــارم...!

بانوآســـمان





سه شنبه دهم اردیبهشتماه سال 1392 | نظرات ()

...

ایستاده ام...
با تمام افتادن ها و شکستن ها
اما...
نفسم گرفته از...
ازدحام ِ خاطرات شیشه ای بی امان!

بانوآسمان






یکشنبه یازدهم فروردینماه سال 1392 | نظرات ()
چشـــــــــــمانم می سوزند
از بس بالا آورده اند دلتنگی هایم را!
نگران نباش
فقط کمی ویارِ تو را کرده اند
گاهی اگر گوشه چشمی از نگاهت،در کاسه شان بریزی
کورشان نمی کند...
بی اشتهایی روزهای ملالت بارِ تنهـــــــــایی

بانوآسمان





شنبه دهم فروردینماه سال 1392 | نظرات ()
راحت باش و آسوده
آشفتگیــِ خاطر با من است
تصمیم گرفته ام از رشته رشته ی افکارم
زنجیری ببافم و به پای خیالم ببندم...
تا از گلیمی که برایش انداخته ای
درازترش نکنم!

بانوآسمان




سه شنبه ششم فروردینماه سال 1392 | نظرات ()

...


بــــــــــا کمـــــــ
ی تــــــــاخیـــــــــر...
ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــال نـــــــــــــــو مبـــــــــــــــــــــــــــــــارکــــــــــــــــــ...

"بــــــــانو آســــــــمان"





سه شنبه ششم فروردینماه سال 1392 | نظرات ()
چتـــرم را بســـته ام
دیگـــــربه هرچه بر ســـرم ببـــارد...
راضـــی ام.

بانوآسمان




شنبه بیست و ششم اسفندماه سال 1391 | نظرات ()
بلاتکلیف مانده ام...
نمی دانم جشن ِ تولد  بگیرم ؟
یا عزای این بودن را...!

بانوآسمان



دوستــ داشتنتــ
بزرگترینــ کادویـــ اینــ سالهاستــ
هرچند... کمیـــ بیـــ وزنــ و تهیــ
میبینیــ؟اینگونهــ قوانینــ فیزیکــ را نقضــ کرده ایــ!...


"بانوی تو ...آســمان"




دوشنبه بیست و یکم اسفندماه سال 1391 | نظرات ()
آری...؛
در دیاری که تنهایی به دیوار قلب آدمکها چنگ میزند...
چقدر راحت
"قهقه " برعکس میشود،
وقتی عروسکی از یک آغوش به آغوشی دیگر پرت میشود.
و صدای
"هق هق" عروسک شکسته را...
فقط باد است که میشنود!

عاطفه بابائی(بانوآسمان)





دوشنبه هفتم اسفندماه سال 1391 | نظرات ()
روزهای عاشقی میگذرند
پرهیاهو...دلگیر...
و دلم در پس این تنگ غروب
با نگاهم درگیر...
پشت این پنجره ها
چشم زیبای خدا میبارد
و دراین لحظه ی ناب
 دل به باران محبت دارد
هرچقدر مینگرم میبینم
غصه ها هم یک به یک میخندند
سایه ها در پس هم میگذرند
اما آفتاب پراز عطر نفس میماند
...





شنبه بیست و هشتم بهمنماه سال 1391 | نظرات ()
پروردگارم...
روزگاری گذشت بر من
که تنش از سر و رویم بالا میرفت!
پاره ای از تنم را بردی و آوردی
و رفتن لحظه ای او
مرا از زندگی ربود...
آه معبودم...
دیگر هیچ برگ زندگی مرا نسوزان
بگذار زیر بارش نگاهت همیشه بگویم؛

                                خـــدایــــا شکـــرت...








چهارشنبه هجدهم بهمنماه سال 1391 | نظرات ()
Blog Skin

., ., ., .,.,. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .